X
تبلیغات
داستان


داستان

اومدم نبودی. البته اینطوری بهتره. آخه دوست نداشتم تو این وضعیت، چشم تو چشم هم بشیم. روم نمیشه ببینمت. می دونم که دوست نداشتی اینارو از من بشنوی. ولی ناچارم همه چی رو بهت بگم. می دونم باورت نمیشه، اما زنتو من کشتم. آره . من. منی که مثل داداش بهش اعتماد داشتی. یه روز که اومدم در خونتون، زنت جواب داد. گفت که خونه نیستی. رو هوا تعارف زد که بفرمایید داخل. منم رو هوا تعارفشو گرفتم. تا گفتم باشه، از پشت آیفون صداش لرزید: آخه... . انتظار نداشت اینو از من بشنوه. هنوز بهتش تموم نشده بود که، دستش دکمه آیفون رو زده بود. رفتم تو. یه روسری قرمز سرش بود. همون که کنار جنازه اش دیدی. آره. من زنتو کشتم. ولی باور کن نمی خواستم بکشمش. مجبورم کرد. می خواستم باز هم برم پیشش. اما ... هی گریه می کرد. اعصابمو به هم ریخت . هی می گفت که به تو همه چی رو میگه. نمی خواستم تو چیزی بدونی. ولی حالا که می خوام خودمو از این کابوس دو هفته ای خلاص کنم، اومدم که همه چیز رو برات تعریف کنم. این تنها کاریه که می تونستم تو این لحظات آخر برای رفیقم انجام بدم. وقتی نامه رو خوندی. حتما می خوای بیایی خرخره منو بجویی، حق داری. هیچ کس رفیقی به نامردی من نداشته. اون موقع که خون جلوی چشت رو گرفته، بیا دنبالم رفیق. من زیر پل عابر پیاده که دو ماه پیش سر خیابون نصب کردن، دراز کشیدم.

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1392ساعت توسط طاها|

از روی شیشه هایی که لای کاشی های دیوار نصب شده اند دارم نگاش می کنم. روم به دیواره. فکر می کنه خوابم. ولی قایمکی دارم می پامش. حس فضولیم گل کرده. دوست دارم ببینم وقتی کسی دور و برش نیست چیکار می کنه. غرق تو فکر شده و زانوش رو بغل گرفته. حوصله اش سر می ره. مدام سرش رو این ور و اونور تکون می ده. بعضی وقتا سرش رو، روی زانوش میذاره و یه تکانه ای به سرش وارد می کنه و بعد مثل توپی که به زمین خورده باشه سرش رو بالا میاره. حوصله اش سر رفته. با صورتش ور می ره. کم کم انگشتش میره توی دماغ. انگار یه چیز مهمی کشف کرده باشه جا به جا میشه. یه نگاهی به من میندازه که ببینه خوابم یا نه. مطمئن میشه که خوابم. ولی من از شیشه هایی که مثل آینه عمل می کنند رفتم تو کوکش. یه چیز در میاره. روی اون یکی دستش میماله. باز هم ور میره. انگار میخواد از تو  یه معدن، گنج پیدا کنه. داخل این تونل، انگشتش رو یه چرخی میده. ولی انگار موفق نمیشه و انگشتش نمیرسه. یه فینی میکنه تا بیاد پایینتر. فایده نداره. دوباره فین میکنه. منو نگاه میکنه. یه انگشتش رو میذاره روی پره اون یکی لول دماغش، تا تمام توانش رو برای این یکی لولش بگذاره. با چشش منو نگاه میکنه و محکم فین میکنه. پره دماغش می لرزه و لبخند رضایت به لبانش می نشیند. از کناره های لول دماغش، آروم آروم،اون تیکه جواهر رو میکشه سمت بیرون. میماله روی دست چپش. کنار اون قبلی. دو تا رو به هم می ماله تا یه گنج بزرگتر بشه. باز هم نگام میکنه. بعد اینکه دوباره مطمئن میشه که خوابم، با انگشتش کناره فرش رو میزنه بالا، کشفیاتش رو اونجا قایم میکنه.

حالم بد شد. دیگه واقعا خوابم گرفت. خدا، منم همیشه فکر میکنم تو منو نمی بینی. تو گفته بودی که بعضی چیزا مثل فین می مونن ولی من باور نکردم. فکر می کردم الماسن. به خاطر همین با ولع دنبالشون می رفتم. با اینکه میدیدم فین هستن ولی مثل الماس بهشون نگاه می کردم. خدا جونم، یه موقع هایی یه کارایی می کنم که خودم هم بدم میاد. همش هم دور و برمو نگاه می کنم که کسی منو می بینه یا نه. ولی کسی رو نمی بینم. اون موقع ها، حتی تو رو هم نمی بینم. ولی حواسم نیست که تو ، منو می بینی. حالت از من به هم میخوره. تو اون لحظه، از کارا من کز میکنی و ناراحت می شی. خدا جونم تو وقتی از کارای من ناراحت میشی گریه هم می کنی؟ مگه نه؟ آره. گریه میکنی. من می دونم. خدا جونم، من چند بار گریه تو رو درآوردم؟ آ خدا، من خیلی بدم، مگه نه؟

نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1392ساعت توسط طاها|

برقا رفت. همه جا تاریک و ظلمات. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. همه ی همسایه ها چراغاشون روشن بود. حتما کنتور، فیوز پرونده. روسری سرم گذاشتم و چادر رو از رخت آویز برداشتم. رفتم توی حیاط. چراغ قوه ی  گوشی رو گرفتم سمت کنتور. نه. فیوز نپریده بود.در رو باز کردم. سرمو آوردم تو کوچه. راست، چپ. همه برق داشتند.

زنگ زدم به علیرضا. کجایی؟ ...  برقا رفته. ...  نه. نگاه کردم. فیوز نپریده بود. ... آره. همه همسایه ها برق دارن. ... نمیدونم. .... میگی چیکار کنم؟ کجایی پس علیرضا؟ می ترسم تنهایی. ...  بیا دیگه. ... نه به خدا. .... راست می گم. برقا قطه. فکر می کنی دروغ میگم که بیایی؟ .... نه به جون نی نی مون. .... اصلا به جون خودم ... خوبه؟ .... راس میگی. نی نی مون که هنوز نیومده .... خوب نیست از الان به جونش قسم بخوریم ..... می دونی ساعت چنده؟ .... . خوبه که بچمون از الان بابا بالا سرش نباشه؟ هان؟ اصلا میدونی چیه؟ نمیایی نیا. من هم مثل بچه ام می خوام تو تاریکی امشب رو سر کنم. بچه ام نه ماه بدون لامپ زندگی می کنه. حالا من هم یه امشب رو بدون برق سر می کنم. اشکال نداره. .... نه. گریه نمی کنم. گریه برای چی؟ علیرضا، می ترسم. میشه یه دونه از اون ماشین بزرگا آتیش نشانی رو  از سر کارت بدزدی، بیاری منو از اینجا نجات بدی؟

نوشته شده در شنبه 14 دی1392ساعت توسط طاها|

یه محله بود و یه احمد. رو اسمش قسم می خوردند. نمی دونم چرا اینقدر دوست داشتنی شده بود. با هر کی دربارش حرف می زدیم، یه حیفی به زبون می آورد و افسوس می خورد: حیف این جوون که زود از این دنیا بره. یعنی حیف از ما که از پیشمون رفته.

یه بار که با مرضیه، تو کوچه حرف می زدیم. احمد ما رو دید. یه نگاهی به من کرد که هنوز برق چشاش تو ذهنمه. یادم نمی ره. با یه قاطعیتی گفت: آبجی شما برو تو خونه. مرضیه گفت: داداشی، شما برو تو خونه. منم الان میام. نرفت. مرضیه گفت: ببخشید این داداش کوچولوی ما، بعضی موقع ها نمی دونم چرا بدعنق می شه. دیگه به مرضیه چیزی نگفت. برگشت به من گفت: «دستت درد نکنه آقا محمود. ازتون توقع نداشتم.» همین. دیگه چیزی نگفت. با اینکه ده سالی از من کوچیک تر بود. از هیبت صداش به خودم لرزیدم. خواستم بگم که قصد بدی ندارم. اما نتونستم. به تته پته افتادم. مرضیه فهمید. احمد دیگه تو خونه نرفت. از اینکه با خواهرش تو کوچه حرف زده بودم به قدری ناراحت شده بود که تو خونشون نرفت. مرضیه گفت: خدا مرگم بده. داداش گلمو ناراحت کردم. قربونت برم داداش غیرتی من.

بعدا فهمیدم که خودش دو سه نفر رو واسطه کرده بود تا بابای مرضیه رو راضی به این وصلت کنند. تو مراسم عروسی بهم نگاه کرد و با لبخندی ملیح بهم گفت: دیگه نبینم با آبجی من صحبت میکنی ها. وگرنه خودم گوشاتو می برم. من هم همینطور هاج و واج نگاش کردم. خندید.

از اون خنده تا الان سه چهار ماه بیشتر نمی گذره. حالا من و مرضیه، به لطف احمد، کنار همیم. تو گلزار شهدا، قطعه 18، ردیف 23، بالا سر احمد عزیز.

نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1392ساعت توسط طاها|

سرعتش را کم می کند. شیشه ی بخار گرفته را با دست پاک می کنم. سه چهار نفری دست در جیب، در حال دویدن کنار اتوبوس هستند. مانند گنجشکی که خودش را باد کرده باشد در خودشان فرو رفته اند. چانه و دهانشان را در کاپشن فرو کرده اند. آنهایی هم که تاکسی دارند در ماشین هایشان نشسته اند تا مسافرها به سمتشان بروند. درِِ اتوبوس به کناری می رود. جلوی در ایستاده اند.

- داخل شهر ...

- دربست

آرام از بینشان رد می شوم. اهل دربست نیستم. اگر نفری پیدا کنم سوار می شوم وگرنه پیاده می روم. نمی توانم پولی را که از صبح تا الان به زور جان کندن، برای پول دوا و درمان بچه ام، به دست آورده ام، دربست در اختیار اینها قرار دهم. آن هم به بهانه نیمه شب و سرما. نه. نمی توانم.

- آقا کجا؟ ماشین گیرت نمیادها.

گوش نمی دهم. به راهم ادامه می دهم تا از فضای راننده ها خارج شوم. کمی جلوتر می ایستم. دستم را جلوی دهان می برم و ها می کنم. شاید کمی گرم شوم. درجا پایین و بالا می شوم تا یخ نزنم. یک موتوری می آید.

- کجا داداش؟

سوار می شوم.

- فرقی نمی کنه. تا هر جا مسیرت خورد.

روی موتور هوا سردتر است. پشتش قایم می شوم. او هم آرام زیر لب شعرهای مداحی را می خواند. قایم که می شوم صدایش را بهتر می شنوم: «اصغر من کی به زبان ...» گمانم از هیئت برمیگردد.

شعرش را نصفه می گذارد و می پرسد: حالا کجا میری؟

- کوچه 55

- خُب، هم مسیریم.

- راتو دور نکنی ها.

حال کردم برسونمت. میخوای حال ما رو بگیری؟ نگیر حالمونو دیگه داداش.

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1392ساعت توسط طاها|

راوی: دختر

بابا همش به ما میگه غصه نخورید. ولی خودش میره قایمکی تو اتاق گریه میکنه. یه دفه می بینی تلفن زنگ زد. مجبور میشه از اتاق بیاد بیرون، زود زود چشاش رو پاک میکنه ولی چشاش پف کرده. سرش رو پایین نگه میداره تا چشم تو چشم هم نشیم. میخواد نفهمیم که گریه میکنه. بیچاره بابایی. مامان آخه واسه چی مارو تنها گذاشتی مامان؟


راوی: همسر

بچه ها دارن اذیت میشن تو این خونه. هر جاش رو که نگاه میکنن یه خاطره باهاش دارن. اگه دست و بالم تنگ نبود و وقت داشتم خونه رو عوض می کردم. اینطوری تو این خونه خورد میشن و میشکنن. باید یه کاری کنم روحیه شون عوض شه. نمی دونم مبلو عوض کنم یا مثلا خونه رو رنگ کنم. آره رنگ بهتره. برم به جعفر زنگ بزنم تا غلتک و سینی رنگش رو بیاره که دو روزه یه دستی به سر و گوش خونه بکشیم.


راوی: زن همسایه

ای بی وفا دنیا. اِ اِ اِ هنوز یه ماه از مرگ زنش نگذشته آقا فیلش یاد هندوستون کرده. آخه مرد! بذار کفن زنت خشک شه بعد برو دنبال رنگ و منگ دنیا. زن به اون نازنینی چیزیش نبود که. حتما دق مرگش کرده دیگه. وگرنه داشت راس راس راه می رفت. زن خدا بیامرز و کشت و راحت کرد خودش رو. حالا هم که آقا، خونه رنگ میکنن! مبل عوض میکنن! تف به روتون ای مرد جماعت که اینقدر بی وفایید. پس فردا هم حتما میخواد یه زن ژیگول میگول بگیره دیگه. حتما دیگه.


راوی: مادر

سلام

شوهر عزیزم، دختر نازنینم فاطمه، پسر شجاعم فرهاد

حالا که دارید این وصیتنامه رو میخونید من پیشتون نیستم. عزیزم، دیدی گفتم من زودتر از تو میرم. آخه میدونستم نمیتونم داغ دوری تو رو تحمل کنم. ولی امیدوارم شما زود با این قضیه کنار بیایید. حبیب جان، مواظب بچه های خوبمون باش. دوست دارم خوب درس بخونن و به جاهای عالی برسن.

برای من هم خیلی دعا کنید. میدونم به دعای شما خیلی احتیاج دارم. برام زیارت عاشورا بخونید. شاید خدا به لطف آقامون حسین (ع) از سر تقصیراتم بگذره. قربون غرییت آقا. یاحسین.

دوستون دارم

خداحافظ

امضا: زهرا سادات


نوشته شده در شنبه 18 آبان1392ساعت توسط طاها|

اخه واسه چی دختر؟ واسه چی نشستی به پاش. این پسره دیگه واسه تو شوهر بشو نیست. شیره ایه، معتاده، مفنگیه. واسه چی آخه؟ خواهر من، آبجی خوشگلم، نکن این کارو با خودت، تو که سنی نداری. سه ساله به پا این پسره نشستی که چی؟ بزار بابا بره طلاقتو بگیره. از اولش هم اشتباه کرد که این پسره رو آوُرد شاگرد مغازه اش کرد. من موندم این که هیز بود چطور بابا راضی شد بیاره پیش خودش. تو دانشگاه به یکی از بچه ها قضیه تو رو گفته بودم. گفت: وقتی به شوهرم گفتم کلی ناراحت شد. گفت: «اگه من جای باباش بودم همون موقع که گفت دخترتو دوست دارم اجازه بدید برای خواستگاری خدمت برسیم چششو در می اوردم. اخه بی انصاف، بی مروت، بهت اعتماد کرده بود. بد کرد تو رو آوُرد پیش خودش؟ آوُردت که یه نونی در بیاری. نه اینکه به زن و بچه اش خیانت کنی و چشم بدوزی به زن و بچه اش.» رفیقم بهش گفت: «حالا تو هم اینقدر تندش نکن. اینطوری باشه که هیچکی نباید خواستگاری کنه.» محکم گفت: «نه. خواستگاری هم راه خودش رو داره. نه اینکه وقتی بهت اعتماد کرده ازش سوء استفاده کنی. بری به زن و بچه اش زل بزنی. اون اگه شاگرد مغازه اش نشده بود مگه می تونست بره خواستگاریش. اول دل دختره رو برده بعدا باباهه دیده کار از کار گذشته. دخترش یک دل نه، صد دل عاشق این پسره چشم سفید شده.»

گریه نکن آبجی. بزار دادگاه کارو تموم کنه. 

-من (هق هق گریه امانش نمی دهد) من (بریده بریده ادامه می دهد) من هنوز  هم دوسش دارم. هوشنگ وقتی شاگرد بابا شد، دیگه پاش به خونه باز شد. بعضی روزا که می خواست بره زیرزمین، تا از انبار جنس ها رو ببره مغازه، همدیگرو می دیدیم. یه روزی که داشتم از پله ها می رفتم پایین، داشتم سکه هایی که برای تاکسی می خواستم از جیب مانتوم در می آوردم که یکیش از جیبم افتاد رو پله ها. قل خورد رفت پایین. همون موقع بود که هوشنگ اومد تو. سکه رو برداشت بیاره بده من. موقعی که سکه رو می داد دستم، انگشتش خورد به انگشتم. لبخند زد و گفت ببخشید. اون موقع فکر کردم تصادفی دستش خورده.  بعدا هر موقع همدیگرو می دیدیم به هم لبخند می زدیم. یه بار هم غافلگیرم کرد. از پله ها که می اومدم توی پاگرد، به هم دیگه رسیدیم. یه دفعه دستش رو به سمتم دراز کرد. هاج و واج مونده بودم. چند لحظه ای خشکم زد. به جای اینکه بکوبم تو صورتش، ناخودآگاه دستم رفت سمتش. دستش گرم بود. هُرم گرما پیچید به تمام وجودم. از خجالت سرخ شده بودم. سریع از در رفتم بیرون. از اون روز بود که فهمیدم یه حسی تو وجودم پیدا شده. اگه یه روز نمی دیدمش کلافه می شدم. از بالا کشیک می دادم که کی میاد بره انباری. تا در وا می شد فوری می پریدم پایین. قلبم براش تاپ تاپ می کرد. بعضی روزا که فکر می کردم اون اومده می پریدم بیرون. یه دفعه می دیدم که یکی از شماهایید انگار آب یخ ریخته باشن روی سرم. از همه تون بدم می اومد. کم کم قرار ملاقات ما شده بود پاگرد پایین. یه بار بازومو گاز گرفت. دیدم چه حس بامزه ایه. تا یک هفته جای گازش روی بازوم بود. درد می کرد ولی جالب بود. من خرو بگو. به جای اینکه ازش بدم بیاد عاشق این پررویی هاش شده بودم. اون هم فهمیده بود که نمی تونم ازش دل بکنم.

یادته؟ اون موقع که شاگرد بابا شد گفتم: «بابایی این پسره رو چرا آوردی؟ اینکه نمی تونه دماغش رو هم جمع کنه!» حالا منِ بدبخت شدم عاشق و شیدای هوشنگ لعنتی. نمی دونم چه جور شد که پای سفره عقد نشستیم. دیگه هیچی نمی فهمیدم. هر چی بابا گفت: «دختر، این پسره به درد تو نمی خوره. من آوردمش برای پادویی، نیاوردمش که دامادم بشه.» می گفت: «من با چه رویی به دوست و آشنا بگم این پسره دامادمه.» حرف تو گوشم نمی رفت. چقدر بابا اون روزا دمغ بود. آخر هم به زور حرف من قبول کرد که اونارو برای خواستگاری راه بده. تو جلسه خواستگاری بهم چشمک می زد. از اون طرف بابارو نشونم می داد و نیشخند می زد. من هم فکر می کردم ما لیلی و مجنون رویاهاییم و با تمام مخالفت های زمین و زمان به هم رسیدیم.

حالا اون شوهرمه. می فهمی؟ شوهرمه. مفنگی هم که باشه شوهرمه. مجبورم بسوزم و بسازم. اگه من طلاق بگیرم. خواستگارای تو نمی گن اینا تو خونشون دختر طلاق گرفته دارن. نمی گن خونوادش یه مشکلی دارن. آینده تو هم خراب میشه عزیزم. نمی تونم. تازه بهم قول داده ترک کنه. می فهمی؟ گفته ترک می کنم.

- آبجی من، تا ترک نکرده باور نکن. دروغ گفتن مگه کاری داره. فردا هم حتما میگه تو که این سه سالو با مواد من ساختی سه سال دیگه هم روش. اون موقع می خواهی چی بگی بهش؟ تا عروسی نکردید باید طلاقتو بگیری؟

ولی ... ولی آبجی ... ما عروسی کردیم. فردای همون روزی که عقد کردیم، عروسی کردیم. اومد منو برد خونه باباشینا. بعد اینکه رفتیم تو اتاق، در کمد رو باز کرد و گفت: «با اینا دیگه بچه دار نمی شی. نگران هیچی نباش. فکر همه جاش رو کردم.» من احمق هم هاج و واج نگاش کردم. واقعا هم فکر همه جاش رو کرده بود. دیگه نمی تونم طلاق بگیرم. مجبورم عروسی کنم باهاش. می فهمی؟ مجبورم. قول داده ترک کنه. اره. قول داده!


نوشته شده در شنبه 11 آبان1392ساعت توسط طاها|

سلام. بفرمایید. خواهش می کنم. تعارف نفرمایید. غذاتون رو دانلود کنید.خیرات و مبرات است برای شادی ان مرحوم مغفور تازه درگذشته

همینطور که از کنارشان رد می شود با خودش زمزمه می کند: دِ بلومبونید دیگه. مفت خورای عوضی. نگاه کن شکما رو. انگاری از قحطی اومدن. بخورید که گشنه از دنیا نرید. بخورید به یاد اون خدا بیامرز. ممد کچل که نخورد. همه رو گذاشت شماها کوفت کنید. بخورید حتی تنفجروا

هه هه عجب مجلسی شده ها. کجایی ممد کچل؟ عجب دنیاییه ها. ببین به یادت چه طوری دارن می خورن. ببین چقدر دوست دارن. اونو نگاه! ببین چطوری رون مرغو به دندون میکشه! چقدر بهت گفتم بخور! بیا! تحویل بگیر. اونقدر نخوردی که اینا ارواح خاک ننه ات دارن ارث و میراثتو به یغما می برن. بچه هم که نداری بگم حداقل تخم و ترکه ات به نون و نوایی می رسن. آخه واس کی نگه داشتی این گنج قارون رو؟

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1392ساعت توسط طاها|

اِ اِ اِ فلان فلان شده عجب تیاتری بازی کرد واسه ما!!! خوب تو که هلاکش بودی واسه چی منو خراب کردی. شد مثل دوران بچگی­ها، یکی که کولرش رو روشن می کرد و یک بادی از خودش رها می کرد. واسه اینکه پیش بقیه خیط نشه مدعی­تر از همه ادعاش می­شد که اَه اَه اَه کی بود حالمون رو به هم زد؟ بعد محتسب گونه دنبال مقصر می­گشت؟ زل که می­زد به ما، خودمون رو می باختیم که نکنه ما بودیم؟ بعد می­دیدیم ما که نبودیم می گفتیم به خدا ما نبودیم. سرخ هم می شدیم از خجالت که اگر ما بودیم آبرومون می­رفت­ها. خراب کاری را او انجام داده، خنده اش را هم او کرده، عرق خجالتش برای ما مانده بود. آخرش هم تو این همهمه، انگشت اتهام به سمت ما نشانه می رفت که نگاش کنید. از خجالت سرخ شده، الانه که خودش رو خیس کنه، اشکال نداره حالا!!!

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1392ساعت توسط طاها|

مش یدالله سبیلش را تاب می­دهد. تفی به کنار درخت می­ اندازد. نگاهی به چپرهایی که با ترکه­ های خشک آلبالو و گیلاس کپه شده بودند دور باغچه می­ اندازد و به تعجب سری تکان می­دهد. گویا مقداری از این چپرها جابه­ جا شده است. و باغچه ­اش کوچک­تر. فحش و نفرینی نثار مادر و خواهر یاور می­ کند و چوب دستی­ اش را محکم تر به زمین می­کوبد و می­ رود به سمت چپرها تا ببیند جابه ­جا شده اند یا نه. قرارشان این بوده که درخت گردو در زمین این باشد و دو درخت گلابی که در مرز زمین ها بوده در زمین یاور. اینها از جایشان تکان نخورده بودند. یعنی جابه­ جا نشده­ اند زمینها؟ ولی این چپرها به شکل دیروز نبودند. حتما دست کاری شده­ اند. اما اگر برای کوچک کردن باغچه او نبوده پس برای چه اینگونه آنها به هم ریخته ­اند؟ شیطان را لعن می­کند و با شدت فینی می­ کند و فینش را چنان با تنه درخت گردو پاک می­کند که انگار هیچ لذتی بهتر از این در دنیا برای او وجود نداشته است. «این درخت، درخت من است. من.» و منش را چنان محکم و قرص می­گوید که خودش نیز از صلابتش به شور می­ آید.

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1392ساعت توسط طاها|

(1)

دل می شکند. کسی توجهی نمی کند، از کنار جدول های خیابان به آهستگی عبور می کند، از روی پایش سایه ماشین ها می گذرد، سایه ای بر دلش افتاده، سایه ای از سکوت و غم. بغض، راه نفس را بر او بسته، هق هق صدایش در صدای ماشین های گذری گم می شود و خودش در این شهر پر هیاهو پنهان از دیده ها. نَمی در چشمانش پیدا می شود. با گوشه آستین آن را از دیده ها مخفی می کند. گاهی بعد، قطره اشکی دیگر از گوشه چشمانش راه پیدا می کند و در صورتش به دنبال راهی می گردد. این بار راهش را سد نمی کند: مگر چه خواهد شد اگر اشک مرا ببینند ؟ چه کسی به من توجه دارد؟ این هم به مانند خیلی از چیزهای دیگر فقط دیده می شود اما کسی به آن نگاه هم نمی اندازد. مگر برای کسی هم مهم خواهد بود این آه که از نای جان بر می آید.


(2)

چه سوزی بود در دلم. نمی توانستم آن را به کسی هم بگویم، آن روزها چقدر دلم گرم بود، گرم. در آن گرماگرم، دلم آتش گرفت و سوخت. آهی هم نمی شد براورم. حسرت یک آه بر دلم مانده بود. چه می توانستم بگویم؟ رنگ چشم تو بود در خاطرم و گوشه تنهایی من. آن روزها که بی توجه از کنارم می گذشتی و نگاهی هم به من نمی کردی، نمی دانستی که سخت ترین لحظات عمرم را می گذراندم، من در حسرت تو بودم و تو نمی دانم به دنبال چه. نمی دانم چرا به تو هم نگفتم رازم را، رازی که فقط من می دانستم و من. و چقدر این «من» اذیتم کرد. نمی دانستم می شود راز را با تو هم گفت یا نه؟ اگر می گفتم که دیگر راز نبود. شاید خود خواهی ام نگذاشت به تو بگویم. و تو از همه جا بی خبر. از من، از تو، از توی من، از منِ تو. و من به چه حالی بودم بی تو .


(3)

روزی که چشای سمیرا رو دیدم باید یک دل نه صد دل عاشقش می شدم. اما نتونستم با خودم کنار بیام. مثل دیوونه ها شده بودم. چشش خیلی قشنگ بود. یعنی هر کی دیگه به جای من بود فوری می رفت خواستگاریش. یه جو عقل می خواست که من نداشتم. هر وقت یادم می یاد با بقیه تفاوت داشتم. علی اگه بود می گفت :«تو هیچیت به آدمیزاد نرفته. لیاقت نداری. عشق و عاشقیت هم مثل آدمیزاد نیست. پس تو کی می خوای آدم شی.» ولی تقصیر من چیه که دو دو تا چهار تا میکنم. خب خوب می شد تا آخر عمر در به در اون چشای عسلیش می شدم. چشاش هر لحظه دلمو می برد. قیافه خوشگلی نداشت اما چشاش مهره مار داشت. نرم بود. انگاری می تونستی درونش شنا کنی. صاف بود و زلال. همین چشمها با آن خنده های ریز زیرپوستی که داشت قیافه اش را نمکین کرده بود. 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1392ساعت توسط طاها|

دماغتو پیش کدوم دکتر عمل کردی؟

دکتر الهی

الهی قمشه ای؟

نه بابا. الهی، خدادادیه

آهان دکتر خدادادی!؟

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1392ساعت توسط طاها|

(صدای زنگ)

- شل و ول راه نرو مرد. آخه واسه چی منو خون به جگر می کنی؟

- سلام مامی جون. سلام بابا

- سلام عزیز دلم. مدرسه خوب بود؟

- آره مامانی

- آقا محسن! میشه با کوچولومون سفره رو بندازید تا من غذا رو بیارم؟ طفلکی بچم ضعف کرده

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1392ساعت توسط طاها|

- شغلش چیه؟

- نقاشه.

- نقاش خونگیه؟

- نه

- پس هنری کار می کنه

- اون هم نه

- پس چی؟

- نقاش پروازیه. گنجشک رنگ می کنه جا قناری قالب می زنه!

نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1392ساعت توسط طاها|

چشمانش چهار تا شد. دستی به شکم زد. زبانش در دهان چرخید و ناخودآگاه لبانش را تر کرد. دهانش آب افتاده بود. دستانش را به هم مالید و با ولع، زل زد به زولبیا.

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1392ساعت توسط طاها|

به خانه که آمدم رفتم سراغ یخچال. تشنه ام شده است. هوای بیرون خیلی گرم بود. راه که می رفتی هرم گرما صورتت را نشانه می رفت. لیوان آب را تا ته اش، با یک نفس بالا می کشم. دومی را هم همینطور. تازه یادم می آید که آب را باید با سه نفس خورد. اینکه می گویند تا سه نشه بازی نشه یعنی همین. لیوان سوم را هم یک نفس بالا می کشم تا مستحبات را کامل انجام داده باشم. احساس گرسنگی می کنم. هر چه در یخچال بود بیرون می آورم و یک ناخنکی به آن می زنم.

خواهرم می آید.

- سلام حمید

- سلام

هاج و واج نگاهم می کند.

- چی شده؟ مگه گوریل دیدی؟

- آخه... آخه... مگه تو روزه نیستی؟

- چی؟!!! اوه اوه اوه. راس گفتی ها.

می پرم سمت روشویی. دهانم را می شورم.

- خوب شد گفتی ها. وگرنه یخچال رو هم خورده بودم.

- کاش منم مثل تو آلزایمر داشتم!!!

نزدیک افطار همه دور سفره نشسته اند. خواهرم چپ چپ به من نگاه می کند: طفلکی حمید! هلاک شد امروز از گشنگی و تشنگی

مادرم دلش به حالم می سوزد: آره. نگاه کن پسرم به چه روزی افتاده.

همه سفره را چپه می کند سمت من. مجبورم بخورم تا لو نروم. بعد از افطار لیلا طاقت نمی آورد و مرا رسوا می کند. مادرم با همان سینی چای دنبالم می کند. فرار می کنم. می خندد: نوش جونت عزیزم.


نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1392ساعت توسط طاها|

فاطمه، بچه را بغل گرفته است. نی نی مون تازه از خواب بیدار شده. اخمالو  به ما نگاه می کند. بعد زل می زند به سفره. شکمو شده. تکه ای نان بر می دارم. به دستش می دهم. تازه می خواهد دندان در بیاورد. دو دستی همه نان را به دهان می برد. ولی نمی تواند گاز بزند. نان، تر می شود. بیرون می آورد و باز هم سعی می کند. چه احساس شیرینیست تماشای بزرگ شدن پسرم.

نوشته شده در شنبه 1 تیر1392ساعت توسط طاها|

ماشین آتش گرفت. دو سرنشینش سوختند. به زور آتش را خاموش کردیم. اما دیگر کار از کار گذشته بود. زن و شوهر جوانی از جاده چالوس بر می گشتند تهران. زن بر اثر سوختگی و آب شدن چربی ها، سینه هایش به هم چسبیده و یکی شده بود. نگاه ها خیره می شد به صحنه، اما لحظه ای بعد، از شدت حادثه و دلخراش بودن آن، چشم هایشان را پایین می انداختند. بعضی دوربین به دست، می خواستند عکس بگیرند. بغض گلویم را گرفته بود. گفتم برای چه عکس می گیری؟

- نگیر داداش من، فکر کن ناموس خودته. چه جور دلت می یاد تو این وضع ازش عکس بگیری؟

به خودش می آید. دستش در هوا رها می شود. دوربین پایین می آید.

بچه های امداد جاده ای به محل می رسند. سه نفر هستند. منقلب می شوند. یکیشان سرباز است. دیگری هم بچه دبیرستانی است. برای گذراندن تعطیلات عید در امداد جاده ای شرکت کرده است. عق می زند. بالا می آورد. خودش احتیاج به امداد دارد. به صورتش آب می زنند. سومی هم ترجیح می دهد به رفقایش امداد برساند. بوی گوشت و پوست سوخته آدمیزاد، بهانه به دست هر کسی می دهد.

باید ستون ها را ببریم تا سقف جدا شود و آن دو را بیرون بیاوریم. درها باز شدنی نیستند. بچه های امداد توان نزدیک شدن به ماشین را ندارند. تشر می زنم. سنگ فرز را از وسایلشان بیرون می کشم. برش می زنم. ستون را می برم. جرقه ها از بالای جسد پرش می کنند. چراغانی بازگشت از ماه عسل یا شاید هم ... . خدایا ببخش. اصلا به من چه. اینها هر که بودند به خودشان مربوط است. اما بهشت یا جهنم؟ خدایا، خودم را می گویم.

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1392ساعت توسط طاها|

- نامزدی خیلی دوران شیرینی یه. می خوام یه بار دیگه تجربه اش کنم

- بی چشم و رو، یعنی چی شیرینه؟ مگه اینکه از رو نعش من رد شی

- می خوام با تو تجربه اش کنم

- هوو؟ وااااااااااااای

- نه عزیزم. می خوام بشی زن رئیس جمهور

- آخ جون

- ولی رئیس جمهوری از هوو بدتره ها. دیگه نمی تونم نازت کنم

- نازتو می خوام چیکار. تو رئیس جمهور شو. خواستی بمیری هم اشکال نداره. نه. نمیری ها! شوخی کردم. اگه بمیری دیگه زن رئیس جمهور نیستم.

- اصن پشیمون شدم. دیگه رئیس جمهور نمی شم

- مرده شورت رو ببرن که داغ زن رئیس جمهور شدن رو هم به دل من گذاشتی! باید می دونستم که عرضه نداری رئیس جمهور شی!

-حالا که برات مهم نیستم برات هوو می آرم.

- هوو؟ وااااااااااااای. باید می دونستم که شلوارت دو تا شده!

- آره هوو. می رم رئیس جمهور میشم تا قدر شوهر رو بدونی

- آخ جون. یعنی من میشم زن رئیس جمهور؟

- آره. تو هم به آرزوت می رسی

- خوب من و تو نداریم که. تو رئیس جمهور بشی انگار که من شدم رئیس جمهور. تو که عرضه اداره کشور رو نداری که.

- حق با توئه. من و تو نداریم.

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1392ساعت توسط طاها|

- مامانی، میشه از کارت بابا پول برداریم؟ می خوام برا بابا کادو بخرم.

- چقدر می خوای؟

- صد هزار

زیاد نیست؟

خوب پنجاه هزار

- می خواهی چی بخری?

- نمی دونم

- می خواهی تو پاکت بذاریم، بدیمش به بابایی؟

می خندد.

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت توسط طاها|

پسته، بسته بود. با دندون شکوندش. پسته رو بیرون آورد: برا عقشم.

- نمی خوام.

- اِ چرا؟

- این پسته دندونای عشقم و خراب کرد.

کرشمه ای به ابروش انداخت و خندید.

گفت: باشه.

دومیش رو به هر زحمتی بود با ناخن دستش باز کرد: بخور گلم.

- نمی خوام.

- اِ چرا؟

- از این پسته بدم میاد. انگشتاتو اذیت کرد.

با بهت نگام کرد و خورد.

گفتم: نوش جان پسته خندان من.

خندید

- دوباره سر من کلاه گذاشتی؟

نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت توسط طاها|

دو سال پُر شیر خورد. مامان مجید چسب زد. ولی مجید با دو تا انگشتاش کند و دوباره خورد.

بعد نمک و فلفل زدند. فهمید. با آستینش پاک کرد و خورد.

بعدش صبرینه زدن. تلخ شده بود. هر چی پاک کرد، دید: نه فایده نداره. فرداش که مامان برده بودش حمام، به مامان گفت: بوشور بوشور آفرین.

دیدن فایده نداره اینجوری. باباش با عمه ی مجید بردنش شیراز تا از مامانش دور باشه و عادت کنه. چون مامان هم نمی تونست گریه اونو تحمل کنه. سینه اش پر شیر بود. چیزی رو که داشت و می تونست بده نباید می داد. اذیت می شد. بابا مجید بردش شیراز. تا هم مامان بتونه از شیر بگیردش، هم مجید یادش بره.

بعد یه هفته که برگشتند خونه، خواب بود. بابا گذاشت رو دست مامان که بگذارتش سر جاش. اما یه دفعه از خواب بیدار شد. نگاه کرد به مامان. همین که دید مامانشه گفت: مامان، میمه می خوام. مامان خنده اش گرفت. حالا خوب بود که مامان عقل کرده بود و حدس زده بود اینطوری میشه. صبرینه زده بود. ولی دیگه مجید وارد شده بود. کلاه سرش نرفت. می گفت بریم حمام بشورم.

مغازه سر کوچه مال آقای دیانی بود. مجید بچه که بود. لب و لوچه اش را که جمع می کرد می گفت آقای دریانی. مامان بهش گفت از آقای دریانی شیر گرفتم. شیرش کپک زده بود. خوردمش. ممه ام کپک زده.

ولی مجید قبول نکرد. شروع کرد به گریه کردن: می خوام، می خوام.

گریه و زاری که می کرد بهش شیر موز می دادند تا یادش بره.

بالاخره با گریه و زاری خوابش برد. روز اول به هر شکلی بود، به خیر و خوشی تموم شد. ولی روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. شروع کرد بنای گریه را گذاشتن. حواله اش دادن به موز. گفتن خودت بردار. حلب روغن تو آشپزخانه بود. رفت روی اون تا بتونه بره روی صندلی. می خواست اونجا بخوره. ولی از زیر پاش لیز خورد. پاش رفت عقب و حلب اومد جلو. بعد با پیشونی خورد روی حلب. پیشونیش خون اومد. بردنش دکتر . دو تا بخیه زدند. با انگشتش بخیه رو نشون می داد و می گفت: لولو، لولو

از وقتی لولو اومد ممه رفت.

نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت توسط طاها|

هفتم مجید تو مسجد نشسته بودیم. هر کسی یه خاطره ای از خدا بیامرز می گفت. یه دفعه یکی از رفقا، بقیه رو صدا کرد و گفت بچه ها راستش رو بخواهید من دیشب خوابش رو دیدم. گفت: احمد می دونی اولین سوالی که اینجا ازم پرسیدن چی بود؟

گفتم: نه والله از کجا باید بدونم. تا حالا اون دنیا نرفتیم. توفیق دیدار نکیر و منکر رو هم پیدا نکردیم.

خدا بیامرز  گفت: تا رسیدن به من، گفتند: دو قلوئه؟

ما که هاج و واج داشتیم به احمد نگاه می کردیم. یه دفعه پقی زدیم زیر خنده. از خنده ی بچه ها، خنده ی مجید اومد جلو چشمون. خنده مجید که یادمون اومد، دوباره از دلتنگی گریه مون گرفت. مثل دیوونه ها شده بودیم. گریه، خنده، گریه.

بابای مجید اومد پیشمون. رومونو بوسید گفت: بچه ها می شه یه کم مراعات کنید. فکر می کنند شما می خواهید جلسه رو به هم بزنید. بغلش کردیم و یه دل سیر گریه کردیم رو شونه های این مرد.

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت توسط طاها|

چقدر اذیتش کردیم. هفت طبقه شکم داشت. وقتی می خواستیم باهاش شوخی کنیم بهش می گفتیم دو قلوئه؟ اون هم دست می گرفت به شکمش. انگار که بار سنگینی را بخواهد جابجا کند، ادای حامله ها رو در می آورد. بعد با اون شکمش ما رو هل می داد و پقی می زد زیر خنده.

- چقدر تپله! تو پوست خودش نمی گنجه!

آخرین باری که سر به سرش گذاشتیم دلخور شده بود. ولی به روی خودش نیاورد. ولی از چشاش خوندم که ناراحت شده. اگه دوباره ندیده بودمش هیچ موقع خودم رو نمی بخشیدم. حسرتش می موند تو دلم که چرا از دلش در نیاوردم.

قربونت بشم مجید جان. آخه تو با این شکم چه جوری تو یه متر جا، جا می شی؟

دیگر نمی توانم بنویسم. گریه امانم را بریده است.

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت توسط طاها|

زل زده به من. نگاهش می کنم. ولی او باز هم به من زل می زند. به چشمانش که نگاه می کنم لبخند در چهره اش می نشیند. گریه ام می گیرد. او باز نگاهم می کند و می خندد. دیگر تاب نمی آورم. اشک در چشمانم سنگینی می کند. سر را پایین می اندازم. تا چشم در چشم نشویم. دو روزی می شود که عکسش را روی دیوارها چسبانده اند. عکسی که زیرش نوشته بودند: بچه ها، مجید هم رفت.

خداحافظ مجید عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392ساعت توسط طاها|

رفتم کلی تو بازار پرسه زدم که یه سوغاتی خوب بگیرم. بعد از کلی خستگی که به هن هن افتاده بودم یه لباسی چشمو گرفت. قیمت رو پرسیدم. برام به قیمت خون بابام تموم می شد. خدا تومن باید پولش رو می دادم. گفتم اگه زیاد بگیرم تخفیف داره؟

- آره. ملاحظت رو می کنم.

کرکره قیمت رو کشید پایینتر. گفت حالا زیاد می خواهی مثلا چند تایی می خواهی؟

با خنده و چهره ای که تعجب و بهت رو با هم به همراه داشت. دستام رو به نشانه خیلی، آوردم بالاتر. صدام رو هم کمی کشیده و بلند کردم و گفتم دو تا.

بیچاره صاب مغازه گفت: «می گفتی زیادت دو تاست که اینقدر پایین تر نمی گفتم بهت». با شوخی و خنده سر و تهش رو به هم آوردم. لباس ها رو گرفتم و اومدم از مغازه بیرون.

خوب شد. این طوری یه دونه اش رو خودم می پوشیدم و یکیش رو هم هدیه می دادم به نیما.

از امام رضا که برگشتم هدیه رو دادم بهش. یه نگاهی بهش کرد و گفت: دستت درد نکنه. دستی به زیر پارچه کشید و گفت: دستت درد نکنه ها ولی جنس پارچه اش خیلی جالب نیست. ولی حالا نمیشه نپوشید که. بالاخره تو برام گرفتی. یادگاریه دیگه. می پوشمش.

انگاری آب یخ ریخته باشن روی سرم. پیش خودم گفتم خواهش می کنم. دست شما درد نکنه که بی منتش کردی. اگه پارچه ی این جالب نیست، پارچه گونی جالبه؟

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت توسط طاها|

صدایش خس خس می کند. چند روز دیگر پاداشش را می دهند. در بهشت زهرا مکانش را رزرو کرده اند. او جزو کسانی است که جایگاه ویژه دارد. قول داده اند اگر برود بزرگداشتی هم برایش بگیرند. اما حالا هیچ.

آسمان تهران دودی است. هوا سهمیه بندی شده است. ولی او چون نتوانست برای گرفتن سهمیه اش اقدام کند، اکسیژن کمی به او رسیده است. همین را هم گفته اند: به اختیار خودت انصراف بده، ما هم به جایش در بهشت زهرا به تو زمین می دهیم.

خواست جواب دهد. اما خس خس گلو، صدایش را برید.

برای صاحبخانه شدنش مارش نظامی زدند.

نوشته شده در جمعه 2 فروردین1392ساعت توسط طاها|

دستی به راست و دستی به چپ. پایی به پیش و پایی به پس. معرکه گرفته است. تاب می خورد. می پیچد و می چرخاند باسن سگ مسّبِ بد مسّبِ لامسّب  را. این تمام چیزی است که بیچاره در صحنه روزگار دارد. او سالهاست اهدای عضو کرده است: سر و دست و جان به فدای کاف

نوشته شده در جمعه 2 فروردین1392ساعت توسط طاها|

تو مدام عکس می گیری. چون همه چیز در حال از بین رفتن است. دیروز. امروز. رفقا. وسایل. عکس بگیر تا مطمئن شوی چه چیزهایی را از دست می دهی. تا از یاد نبری چه چیزهایی را داشتی و الان نه. از خودت هم عکس بگیر. تا دیگران هم نبودن تو را حس کنند.

من مطمئنم که در بهشت هیچ عکسی و عکاسی وجود نخواهد داشت.

نوشته شده در جمعه 2 فروردین1392ساعت توسط طاها|

_ حسن مگه بهت نگفتم بمون با هم بریم؟

_ آره

_ واس چی رفتی پس؟

_ برای چی نباید می رفتم؟

_ واس اینکه من بهت گفتم.

_ اتفاقا به خاطر همین که تو گفتی رفتم.

شاتالاق

_ به رفتنش می ارزید

نوشته شده در جمعه 2 فروردین1392ساعت توسط طاها|


آخرين مطالب
» خواب زیر پل عابر پیاده
» دوربین مخفی
» تنهایی
» دیگه نبینم ...
» حالمونو نگیر داداش
» درگذشت مادر
» پادوی پاگردی
» گنج قارون
» اشکال نداره حالا!!!
» درخت من
Design By : Pars Skin